چترش را ...
دوشنبه سی ام آبان ۱۴۰۱ - 19:26 - اسماعیل نوروزی بهجت - یک بعد از ظهر بارانی خانم مسنی وارد فروشگاه پیتزبورگ شد و بی هدف شروع به قدم زدن میان غرفه ها کرد ، طوری که مشخص بود قصد خرید ندارد و بیشتر برای وقت گذرانی در یک عصر بارانی آنجا آمده است . اغلب فروشنده ها وقتی نزدیک می شد خودشان را سرگرم نشان می دادند یا داخل غرفه هایشان می رفتند که مجبور نباشند به سوال های بی مورد او پاسخ دهند . اما یکی از فروشندگان جوان وظیفه ی خود دانست که از آن خانم سوال کند کمکی لازم دارد یا خیر و آن خانم هم پاسخ داد فقط منتظر است باران بند بیاید و آن روز قصد خریدی ندارد . مرد جوان از ایشان استقبال کرد و گفت تا هر وقت دوست داشته باشد می تواند در فروشگاه خودش بماند .کمی با او گپ زد و وقتی از شدت باران کم شد او را تا دم در...
ادامه مطلب